
در لحظات اولیه ی بیست ساله شدنم، حرف خاصی ندارممی دانم باید داشته باشم، اما حقیقتا همه ی حرف هایم را قبلا زده ام، دیشب نشستم و یاد حرف های هما افتادم و تمام کارهایی که دو سال یا سه سال پیش گفته بود را انجام دادم، امروز خسته ترم و حتی حال ندارم به همان حرف های قبلی دیشبم برگردم و همان ها را هم کپی و پیست کنمنمی خواهم حرف های تکراری ای که همه می زنند را بگویم،...
ادامه مطلب
خوردن یک نصفه لبویِ سه هزاری سر پل، آن هم با دست های کثیف و نشسته، وقتی از دانشگاه ساعت ۵ عصر برمگیردی و تمام کتاب، دفتر های دانشگاه xa0روی دوشت سنگینی میکند،درست وقتی که هوای سردِ بارانی تهران توی صورتت میخورد و فقط یک سویئسرت نارک تنت کرده ای، آن هم، گاز زدن به داغی قرمزش وقتی تمام لب و دهن یخ زده ات را قرمز کرده ای و با تمامِ فشارِ سر انگشت های یخ زده ات،توی خیابان! چنگال پلاستیکی را تویش فشارش میدهی... از قدم زدن توی خیابان های شانزه لیزه پاریس، آن هم با چتر و خوردن یک کافه گلاسه شکلاتی چند ...
ادامه مطلب