نجمه را همه میشناختند. از آن بچههای کاری خوابگاه بود. بلد بود چایی مراسمها را ردیف کند. میتوانست آش رشته بار کند، میدانست چه قدر باید آرد را هَم بزند، میزان حلوا را هم خودش یادمان داده بود. توی جشنهای خوابگاه، اولین نفری که دیوارها را تزئین میکرد، نجمه بود. عزاداریهای امام صادق را او پیشنهاد میداد. ایده افطاریهای نمازخانه را هم با خودش اجرا کردیم.
زهرا همیشه میگفت نجمه مهربان ترین آدمی هست که دیده، تعریف میکرد یکبار نجمه جزوه کنکوری که یک ماه تمام دنبالش میگشته و کلی بابتش پول داده را دست یکی از بچه ها دیده. بدون هیچ جیغ و دعوایی، آرام جلو رفته و فقط از او پرسیده مطمئن است این جزوه، برای خودش هست؟ دختره اما اخم کرده، به نجمه پریده و پرسیده منظورش چیست، نجمه لبخند زده و بدون هیچ حرفی رفته. فاطمه هروقت از نجمه تعریف میکرد، گریه اش میگرفت، با همان چشم های اشکی میگفت سال اول خوابگاه انقدر برایش سخت بوده که دنبال انتقالی هم رفته، نجمه که میفهمد جلویش را میگیرد و از بعد آنروز، انقدر مرتب مراقبش بوده و هوایش را داشته که منصرفش میکند.
من اما نجمه را با هیچ کدام این ها نشناختم. اولین بار که دیدمش، سر کلاس های آموزشی والیبال بود. من سال اول دانشگاه بودم. او سوم. من دانشجوی تنهایی بودم که تمام هفته را منتظر یک شنبه ها میماندم با دیوارها توپ بزنم. او اما کاپیتان تیم دانشگاه بود که همه دورش را میگرفتند. من اسپک بلد نبودم، توپ ها را خراب میکردم و کم تر توی زمین با بچه ها راهم میدادند. او خراب بقیه را هم جمع میکرد. بدون زانوبند شیرجه میرفت و دفاع روی تورش حرف نداشت. سارا پرسیده بود چندسال هست والیبال کار میکنم. گفتم نمیدانم. معلم ورزشمان میگفت خوب والیبال بازی میکنم، فیضی بازی ام را دوست داشت، چندباری هم با هما توپ زدم. سارا خودش، 5 سال بودی که کار میکرد، میگفت اینجا بین بچه ها آدم ضعیف نداریم. واقعا هم نداشتند، ضعیفشان من بودم که تنها میماندم. روز اولی نجمه که آمد، با خنده توپم را کشید و گفت یار نمیخوای؟. خندیدم و پرسیدم من؟، توپ را بلند کرد و اولین پنجه را بالای سرم پرتاب کرد. همیشه وقتی توپ میزد، میخندید. توپ هایی که خراب میکردم را قبل خودم پیدا میکرد، اسپک را خودش یادم داد. برایش مهم نبود چه قدر کار کردم، همه زورش را میزد هر چه بلد بود را یادم بدهد.
پارسال، یادم نیست چند مهر بود، یک بعد از ظهری بود، دلم گرفته بود، فاطمه میگفت برای غروب جمعه است، گفتم امروز که پنج شنبه هست، میگفت بالاخره حسش که یکیه. سعی کردم خودم را جمع کنم، با بچه ها نشسته بودیم، آتنا حرف میزد، فائزه میخندید، من روی تخت طبقه دومم نشسته بودم تکلیفهای شبکهام را حل میکردم که در اتاقمان را زدند. زهرا بود که آمد تو، چشم هایش قرمز بود، موهایش چپ و راست بهم ریخته بود. یک دستش میلرزید و دست دیگرش پر از دستمال کاغذیهای مچاله شده بود. همه ساکت شدیم، دلم مثل سیر و سرکه میجوشید، به بابا اس دادم خوبین؟، فائزه با مکث پرسید چیزی شد؟، زهرا انگار منتظر همین جمله بود. با زانو روی فرش پایین آمد و هق هق گریه کرد. قلبم تند میزد، آتنا پرید و شانههایش را گرفت، فائزه دنبال آب قند تا آشپزخانه بیرون رفت، زهرا بلندتر گریه میکرد، آتنا مدام تکانش میداد و میگفت چی شده، من تنم میلرزید و دست هایم عرق کرده بود، بابا جواب نمیداد، صفحه لپ تاپم خاموش شد و فائزه با یک لیوان نصفه آب قند پیدایش شد، آتنا حرف میزد، بین حرفهایش کلمههای نگران نباش، خدا و توکل را میشنیدم، زهرا با صدای بلندتر گریه کرد، فائزه آب قند را به زور توی دهنش فرو میکرد و حرف میزد.
سرم سوت میکشید که زهرا گفت بدبخت شدیم. فائزه دست نگه داشت. من زل زده بودم به لب هایش که زمزمه کرد نجمه، اربعین، اتوبوس. فائزه مات ماند. پشت شانه هایم تیر کشید، زهرا دست هایش را روی صورتش نگه داشته بود و گریه میکرد، آتنا محکم تکانش داد و گفت چی میگی. زهرا با صدای گرفته از زور گریه گفت به خدا، خودمم الآن. آتنا تحمل نکرد، دستش را به در گرفت و به زور خودش را کشید بیرون. صدای آه و بعد گریه بلندش توی راهرو پیچید، فائزه زانوهایش را گرفته بود و گریه میکرد، من، سرم گیج میرفت. بغضم ترکید و لب زدم دروغ میگی. زهرا بلندتر گریه کرد، فشارخونم بالا رفته بود. چشم هایم دو دو میزد. باور نمیکردم. زهرا زیر لب میگفت دیگه با کی دعای کمیل بخونیم، با کی افطاری بگیریم. بابا جوابم را داد و گفت چیزی شده؟ سرم را محکم تکان دادم، صدای توپ، والیبال و اسپک از پس ذهنم رد میشد و توی سرم تکرار میشد، طاقت نداشتم بمانم، پله های تخت را یکی دو تا پایین آمدم، یک پله را ندیدم و پرت شدم زمین. فائزه با چشم های قرمزش پرید، زهرا نگرانم شد، لب هایم میلرزید، تنم عرق کرده بود، نفس نفس میزدم و گفتم دروغ گفتی؟ اشک هایش دوباره راه گرفتند. سرش را به چپ و راست تکان داد. پای ضرب دیده ام را جمع کردم، دستم را به صورتم گرفتم و با تمام وجودم بلند زدم زیر گریه...
پ.ن : یکسال است میخواهم از نجمه بنویسم ...
پ.ن : شاید کمی اتفاق ها را جا به جا نوشته باشم :(
پ.ن : پارسال برای بچه های اربعین یک وبلاگ زدند و درمورد نجمه هم زیاد نوشته اند، اگر مایل بودید، از «اینجا» بخوانید
ما را در سایت یک مشت نامه دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 98