در لحظات اولیه ی بیست ساله شدنم، حرف خاصی ندارم
می دانم باید داشته باشم، اما حقیقتا همه ی حرف هایم را قبلا زده ام، دیشب نشستم و یاد حرف های هما افتادم و تمام کارهایی که دو سال یا سه سال پیش گفته بود را انجام دادم، امروز خسته ترم و حتی حال ندارم به همان حرف های قبلی دیشبم برگردم و همان ها را هم کپی و پیست کنم
نمی خواهم حرف های تکراری ای که همه می زنند را بگویم، نمی خواهم همان چیزهایی که با آن هیجان و استرس می گویند، بنویسم که آه خدایا حالا در آستانه ی دهه ی سوم چه کار کنم؟ هیچ کار! قرار است چه کار کنیم؟ مگر با این دو دهه اش چه کار کرده ایم؟
می دانید آدم بی انگیزه ای نیستم، از آن هایی هم نیستم که از تمام شرایط موجود و ناموجود کشور ناله میکنند و هیچ غلطی هم نمی کنند، عادت هم ندارم برای چیزهایی که برایشان تلاش می کنم دنبال دلیل و منطق خاصی باشم، در این دو دهه هر کاری که دلم خواست را تقریبا! کردم، از اینجا به بعدش هم همینطور! به نظرم مهم ترین چیز این است که دلی داشته باشید که باز هم بخواهد! و این تنها چیزی است که ربطی به دهه ی چندم زندگی ندارد
حالا نشسته ام و دارم کد های متلب را جمع و جور می کنم و اسلاید های معماری کامپیوتر را می خوانم، برنامه ی جالبی برای یک روز تولد نیست، اما خب از نشستن در خوابگاه و منتظر فردا شدن دل انگیزتر است، مگر نه؟ همین که منتظر هیچ کس نباشم، همین که کسی منتظرم نباشد، شاید در نمای بیرونی کمی غم انگیز جلوه کند، اما اگر بیست ساله شده اید، می دانید آدم ترجیح می دهد خودش را گم و گور کند تا روز بیست سالگی اش کسی پیدایش کند! حالا اگر کسی نباشد، خب؟ خب جزء برنامه ام نبود اما حالا که شد! آدم خودش، خودش را پیدا می کند!
پ.ن: تنها دستاورد بزرگ زندگی ام تا ده دقیقه پس از بیست سالگی این بود که از هیچ کسی، هیچ توقعی نداشته باشید! هیچ توقعی!
پ.ن: به عنوان کادو نیازمند کسی هستم که جمله ی بالا به صورت ِ ، خر! بفهم! از هیچ کسی، هیچ توقعی نداشته باش! توی صورتم بکوبد =)
ما را در سایت یک مشت نامه دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 108