
این بار که برگشتم شهر کوچک شده بود انگار، کوچک تر از همیشه؛ نگاه کردم دیدم همه ی خیابان بیست و دو بهمن را کنده اند؛ سر فلکه را؛ حتی جلوی کوچه مان را؛ رفته بودم کتابفروشی، رفته بودم کتاب های جدیدش را ببینم؛ من که کتاب نمیخوانم؛ چند وقت است کتاب سهیلا را گرفته ام و حتی یه کلمه اش را هم نخواندم؟رفته بودم نگاه کنم، رفته بودم ببینم اینجا و آنجا چقدر فرق دارد، شاید هم میخواستم ببینم تقویم های قشنگش هنوز هستند؟ رفتم دیدم اصلا نیست، یک مغازه ی خالی بود؛ نه آن دختر جوان بود نه مادرش، نه آن همه کتاب های ...
ادامه مطلب