این بار که برگشتم شهر کوچک شده بود انگار، کوچک تر از همیشه؛ نگاه کردم دیدم همه ی خیابان بیست و دو بهمن را کنده اند؛ سر فلکه را؛ حتی جلوی کوچه مان را؛ رفته بودم کتابفروشی، رفته بودم کتاب های جدیدش را ببینم؛ من که کتاب نمیخوانم؛ چند وقت است کتاب سهیلا را گرفته ام و حتی یه کلمه اش را هم نخواندم؟رفته بودم نگاه کنم، رفته بودم ببینم اینجا و آنجا چقدر فرق دارد، شاید هم میخواستم ببینم تقویم های قشنگش هنوز هستند؟ رفتم دیدم اصلا نیست، یک مغازه ی خالی بود؛ نه آن دختر جوان بود نه مادرش، نه آن همه کتاب های درسی و غیر درسی اش، یک مغازه ی خالی بود، چند تا شیشه شکسته و چند میز خراب کهنه که رویش پر بود از پوستر های رئیس جمهور منتخب ما!، تمام خیابان جلویش کنده بود، راه پیاده رو بسته بود و یک جرثقیل بزرگ دو متر پایین تر داشت، محوطه ی بیرونی ساختمان پزشکان را خراب میکرد؛ همه ی آن حوض آب و نیمکت های کوچکش، همه ی مریض هایی که آنجا بودند، همه ی روزهایی که خسته بودم و روی آن نیمکت ها می نشستم و آدم ها را دید میزدم، خراب شد، خراب کردند؛ همه ی خاطرات دبیرستانی بودنم؛
گفته بودم خ را هم دیدم؟ حتی آنقدر کوچک که خ را هم دیدم!؟ یادت هست میگفتیم انصاف نیست دنیا آنقدر کوچک باشد که آدم های تکراری را هر روز ببینی آنی که بخواهی را نه! او هم دیدم! رفته بودم فردوسی؛ دیدمش آنطرف خیابان بود، رفته بود عینک فروشی؛ داشت دنبال عینک میگشت، برای خودش؟ نمیدانم، به مامان گفتم بیا برویم؛ اصلا فردوسی چی دارد؟ میبینی؛ حتی نخواستم بروم سلام کنم، بروم ببینمش و بگویم چقدر دلم برایش تنگ شده؛ خودم را زدم به ندیدن، او هم خودش را زده بود به ندیدن...
شاهرود کوچک شده بود انگار؛ کوچک تر از بچگی ام، پارک کودک را خراب کرده بودند، رفتم دیدم هیچ کدام از سرسره هایمان نیست، هیچ کدام از تاب هایمان؛ خرطوم یک فیل بی خاصیت را تاب کرده بودند و زبان یک زرافه ی نیم وجبی را سرسره، استخر توپ دوست داشتنی ام نصف شده بود، الکلنگ هایی که بابا همیشه یک طرفش مینشست آن سرسره سیاه بلند که آخرش محکم روی شن ها فرود می آمدیم، حتی دوچرخه هایی که اجاره میداد و بابا هیچ وقت اجازه نداد سوارشان شوم...
نمیخواهم برگردم شاهرود، آدم که راه رفته را برنمی گردد
آدم که خاطرات خوبش را خودش خراب نمیکند
خاطرات بدش را حتی!