
نشسته ام توی سایت کامپیوتر و به حرف های مسئول سایت و دوستش گوش میکنم، اینکه چقدر مننتظرن که این چند روز هم تمام شود بروند استراحت، هم دیگر را دعوت کرده اند آخر تیر خانه ی آن یکی همکارشان و منتظرند دانشجو ها تمام شوند و بروند! منتظرم یک نود و سه ای کامپیوتر بیاید پروژه هایم را تخویل بگیرد، سوار اتوبوس بشوم و دوباره پنج ساعت راه را بکوبم برگردم خوشحالم؟ نه! فقط احساس خستگی میکنم، خستگی این یک سال دارد روی xa0دوشم سنگینی میکند، امروز رفته بودم ونک وقتی داشتم برمی گشتم دیدم یک پوستر بزرگ زده اند فی...
ادامه مطلب
امروز تهران،باران بارید و میدانید چه اتفاق مهمی برای من افتاد؟بالاخره برای اولین بار در عمرم توانستم حسی به جمله ی گوینده ی رادیو ی تاکسی که بلند میگفت: واااای بارووون،تهران بااراان بارررید! داشته باشم و از همه مهم تر برای اولین بار وقتی بلند فریااااد(!!) میزد که: میتونید بوی خاک بارون خورده رو توی مشامتان حس کنننننننید؟ جواب بدهم، بله میتوانم!...
ادامه مطلب