بالاخره دارد تمام می شود...

خرید بک لینک

نشسته ام توی سایت کامپیوتر و به حرف های مسئول سایت و دوستش گوش میکنم، اینکه چقدر مننتظرن که این چند روز هم تمام شود بروند استراحت، هم دیگر را دعوت کرده اند آخر تیر خانه ی آن یکی همکارشان و منتظرند دانشجو ها تمام شوند و بروند!

منتظرم یک نود و سه ای کامپیوتر بیاید پروژه هایم را تخویل بگیرد، سوار اتوبوس بشوم و دوباره پنج ساعت راه را بکوبم برگردم

خوشحالم؟ نه! فقط احساس خستگی میکنم، خستگی این یک سال دارد روی دوشم سنگینی میکند، امروز رفته بودم ونک وقتی داشتم برمی گشتم دیدم یک پوستر بزرگ زده اند فیلم جدید مهران مدیری! یک پوستر دیگر زده اند فیلم لیلا حاتمی! تئاتر حسن مجعونی! اکران های اکسیدان در سینما استقلال! تخفیف خوردن قیمت گوشی گلگسی اس هشت! احساس می کردم تمام این مدت من سرم را کرده بودم زیر برف و هی از دانشگاه می رفتم خوابگاه، از خوابگاه می رفتم دانشگاه، از دانشگاه می رفتم خانه، از خانه برمی گشتم خوابگاه!

چه زندگی گندی! یک جلبک هم هدف دار تر زندگی میکند تا من!

چند شب قبل یک نفر گفت: میخوام بدونم اون دختر شادی که به همه چی میخندید الان کجاست؟

گفتم سر قبر من!

پ.ن: فرض کنید یک احساس پوچ ِ بی معنی به زندگی ای داشته باشید که همه ی رویاهایتان را دزدیده!

پ.ن: گاهی وقت ها سر خودتان داد بزنید دارم چه غلطی میکتم؟!

+ نوشته شده در شنبه هفدهم تیر ۱۳۹۶ساعت 9:26 توسط زهرا امامیان
یک مشت نامه...

ما را در سایت یک مشت نامه دنبال می‌کنید

برچسب: بالاخره,دارد,تمام,شود, نویسنده: بازدید: 89 تاريخ: جمعه 27 مرداد 1396 ساعت: 14:28

صفحه بندی