میدانم جنگ است. میدانم اوضاع خوب نیست و احتمالا هم قرار نیست به سمت بهتر شدن برود. میدانم آب نیست و برق هر روز 2 ساعت 2 ساعت قطع میشود. من ولی امروز خوشحالم. در روز جاری لبخندم کش میآید جوری که همه دندانهایم را بیرون میریزد، امروز خوشحالم چون فاطمه بهم گفت: «کاش واقعا جایی مهاجرت نمیکردم که از تو این همه دور بود». خوشحالم چون من، برای او، جز موارد تعیین کیفیت محل زندگی حساب میشوم. دوری از من، حتی اگر وسط ناف کانادا و در بهترین دانشگاه آنجا هم باشد، یک عیب است. خوشحالم چون فکر میکنم هرچیزی هم شود، حتی اگر آخر این روزها یک تکه جنازه هم ازم باقی نماند، او من را فراموش نمیکند. آنوقت حتی اگر نتوانم آن تاثیری را که میخواستم داشته باشم، یا کارهایی که دلم میخواست را بکنم، حداقل مطمئنم که تا همیشه توی ذهن او، دوست بامزیتی میمانم. آن هم مزیتی در حد تعیین کیفیت زندگی.
برچسب:
نویسنده: مهتاب میرزاپور