مریم خیلی راحت از گذشته و طلاقی که پشت سر گذاشته بود، حرف میزد. آنقدر راحت بود که حتی وقتی سارا ازش پرسید این شلوارت را از کجا تهیهی؟ گفت این از پارچه های همسر سابق است. خیلی راحت، انگار نه انگار که چهقدر اذیت شد و چهقدر برای آن مهر طلاق، دوندگی کرد و در نهایت هم مجبور شد چهقدر از حق و حقوقش بگذرد. فکر کردم چی میشد من هم شبیه مریم بودم، آنوقت انقدر نسبت به اتفاقات گذشته راحت بودم که وقتی کسی ازم میپرسید این کیف پولت چهقدر قشنگ است، از کجا خریداریی؟ به جای اینکه بحث را منحرف کنم خیلی راحت میگویم از دوست سابق. آره، همانی که بهم دروغ گفت و آن حرف ها را پشتم زد. ها ها. یادش بخیر. یا مثلا در جواب اینکه کل پارسال داشتم چیکار میکردم؟ شانه بالا بیندازم و بگویم درگیر پروژه ب بودم دیگر. عه؟ همانی که سرت را کلاه گذاشت و کارت به وکیل و شکایت رسید؟ بگویم بله بله ولی خب خیلی چیزها یاد گرفتم. بعد مثل مریم چایی ام را بالا میگیرم و با لبخند بیخیالی میگویم یه چیزایی ازش به دردم خورد حداقل.
برچسب:
نویسنده: مهتاب میرزاپور