خرید بک لینک
خستگی روانی
سه شنبه دوم تیر ۱۴۰۵ ساعت 13:34 توسط زهرا امامیان |

دلم میخواست یک نفر بود که برایش تعریف میکردم کاری که از 6 ماه پیش آغازش کردیم، چطور در زمان حاضر تمام شد. دوست داشتم تعریف میکردم چطور یک حرف روی هوا را تبدیل به برنامه ای کردیم که الآن آن‌ها دارند هر روز ازش استفاده میکنند. دلم میخواست میگفتم این مدت چند بار رفتم و آمدم، چه قدر تبیین دادم و حرف زدم، چه قدر کد زدیم و تغییر دادم تا برنامه اینی شد که الآن هست. یک نفر بود که برایم خوشحالی میکرد. شاید یک لیوان لاته میخوردیم و بهم میگفت آفرین. کسی که میفهمید چه قدر اذیت شدم و میدانست برای نامه‌ای که امروز فرستادم چه‌ راه طولانی آمدم و الآن چه‌قدر خسته‌ام. دیشب مرجان را دیدم و انقدر له بودم که دلم میخواست فقط صندلی عقب ماشینش دراز بکشم و آسمان را ببینم. مرجان و هما میگفتند چرا اینطوری‌ام و فقط میتوانستم جواب بدهم خسته‌ام. حتی نمیدانستم خسته‌ام یا نه. میدانستم اضطراب دارم، میدانستم دلم میجوشد و نگرانم. میدانستم حوصله ندارم و دلم میخواهد فقط به آسمان نگاه کنم ولی نمیتوانستم تمام این‌ها را برایشان تعریف کنم. برای همین میگفتم خسته‌ام و فکر میکردم کاش نوعی از دوستی بود که فقط توی یک ماشین کنار هم بودیم و آهنگ گوش میدادیم. نوعی از دوستی که کسی حرف نمیزد و کسی هم توقع حرف زدن نداشت. روشی که فقط آهنگ گوش بدهیم و آه بکشیم.

برچسب: نویسنده: مهتاب میرزاپور تاريخ: چهارشنبه 28 مرداد 1405 ساعت: 18:52

صفحه بندی