یک مشت نامه

متن مرتبط با «اس سلام پاییزی» در سایت یک مشت نامه نوشته شده است

بازگشت همه به سوی بلاگفاست

  • نیلوبلاگ

    ار آخرین باری که اینجا نوشته ام حدودا یک سال و نیم میگذرد. طی این مدت خیلی چیزها تجربه کردم، روزهای تلخ و شیرین زیادی داشتم که سعی کردم درباره شان توی کانال تلگرامم بنویسم. واقعا هم نوشتم ولی میدانید بعضی چیزها هست که متعلق به جای مخصوصی نیستند. روزهایی هستند که نمیتوانی درباره اش آهنگ پیدا کنی. احساساتی هست که دوست نداری ازشان بنویسی و آدم هایی هستند که نمیخواهی با حرف هایت ناراحتشان کنی. این روزها خیلی حرف دارم....

    ادامه مطلب
  • تاثیر استاد

  • نیلوبلاگ

    در حین خواندن امتحان یکی از درس های این ترم که قبل از گرفتنxa0متنفرشxa0بودم، برایتان می نویسم:شرط لازم برای آموختن هر چیزی، استاد خوب استیک استاد باسواد، نه خیلی مهربان حتی، برای ایجاد انگیزه کافی استیک استاد باسواد خوب،xa0شرط لازم و کافی برایxa0لذت بردن از بدترین هاست!...

    ادامه مطلب
  • پشت شست سمت راست که بزرگ تر است مثلا!

  • نیلوبلاگ

    پنج ساعت و بیست و هفت دقیقه اختلاف زمانی داریم!، اما مهم نیست!! درست است که وقتی من تازه کلاس های xa0بعد از ظهرم را تمام کرده ام و تند تند توی بارون می دویم که زودتر به خوابگاه برسم و با ذوق روی اسمش کل...

    ادامه مطلب
  • تیتر گذشته: از تابستان خود استفاده میکنیم!

  • نیلوبلاگ

    امروز اتفاقی افتاد که یادم افتاد اینجا هم خانه ای دارم، داشتم توی فایل ها لب تاب دنبال فیلمی میگشتم که چشمم به نوشته ای خورد که یک ماه پیش نوشته بودم، همان موقع هم که نوشته بودمش نصفه ولش کردم گفتم بعدا مینویسم، ننوشتم، حالا هم، همانقدر نصفه نیمه... از تابستان خود استفاده میکنیم! هر روز صبح، ساعت هفت بلند میشوم، یک فلاسک پر آب جوش با دو قاشق چای خشک آماده میکنم، یک لیوان و یک کارد، فاطمه پنیر و گوجه میآورد، می رویم کتابخانه، هیچ کس نیست، که هیچ کس قرار نبوده باشد، کلید را از نگهبانی میگیریم، دع...

    ادامه مطلب
  • سلام پاییزی

  • نیلوبلاگ

    قرار است تا آخر هفته ی بعد ببینمت... و میدانی؟حتی یکبار هم فکر نکرده ام که قرار است چه بگویم؟تو چه جوابی بدهی؟...من شروع کنم یا تو؟...سلام کنم یا دست تکان بدهم...فقط...خب...فکر میکنم وقتی میبینمت به دیوار تکیه زده باشم؟...با گوشی ام مشغول باشم و وانمود کنم تو را اصلا ندیده ام؟...دست هایم را روی سینه ام جمع کنم و انگار که خیلی غرق در افکار خودم هستم از زیر چشم هایم زیر نظر بکیرمت؟...یا یک پایم را خم کنم توی دیوار پشت سرم و یک نفر را همینجور الکی به حرف های همینجور الکی بگیرم و تو را انگار که اصلا...

    ادامه مطلب