
نشسته ام توی سایت کامپیوتر و به حرف های مسئول سایت و دوستش گوش میکنم، اینکه چقدر مننتظرن که این چند روز هم تمام شود بروند استراحت، هم دیگر را دعوت کرده اند آخر تیر خانه ی آن یکی همکارشان و منتظرند دانشجو ها تمام شوند و بروند! منتظرم یک نود و سه ای کامپیوتر بیاید پروژه هایم را تخویل بگیرد، سوار اتوبوس بشوم و دوباره پنج ساعت راه را بکوبم برگردم خوشحالم؟ نه! فقط احساس خستگی میکنم، خستگی این یک سال دارد روی xa0دوشم سنگینی میکند، امروز رفته بودم ونک وقتی داشتم برمی گشتم دیدم یک پوستر بزرگ زده اند فی...
ادامه مطلب
اگر شما هم یک دختر را دیدید که در وسط خیابان یک دفعه جلوی در یک خانه ی قدیمی می ایستد،کمی جلو و عقب میرود،از زاویه های مختلف به در و دیوار های قدیمی و شاخه های تاب خورده ی درخت انار بالای در نگاه میکند و درست وقتی همه تعجب زده نگاهش میکنند،گوشیxa0 سفیدش را از جیب راست شلوارش بیرون میکشد و تند تند عکس میگیرد یا وقتی شب میرود چیزی از سوپری سر کوچه بخرد،یک دفعه سرش را بالا میگیرد و با دست هایش روی ستاره ها خط هایی میکشد و شکل هایی مجسم میکند و این بار هم گوشی سفیدش را بالا میگیرد و از ماه که توی پن...
ادامه مطلب