اگر شما هم یک دختر را دیدید که در وسط خیابان یک دفعه جلوی در یک خانه ی قدیمی می ایستد،کمی جلو و عقب میرود،از زاویه های مختلف به در و دیوار های قدیمی و شاخه های تاب خورده ی درخت انار بالای در نگاه میکند و درست وقتی همه تعجب زده نگاهش میکنند،گوشی سفیدش را از جیب راست شلوارش بیرون میکشد و تند تند عکس میگیرد یا وقتی شب میرود چیزی از سوپری سر کوچه بخرد،یک دفعه سرش را بالا میگیرد و با دست هایش روی ستاره ها خط هایی میکشد و شکل هایی مجسم میکند و این بار هم گوشی سفیدش را بالا میگیرد و از ماه که توی پنجره ی ساختمان بلند همسایه ی بغلی افتاده عکاسی میکند یا از ستاره های بالا سرش، یا حتی اگر دیدید توی پارک به سبزه ای زل زده و روی حشره ی رویش فوکوس میکند یا حتی توی اتاق،کنار تخت،هنگام خواب از شعر هایی که توی دفترش نوشته عکس میگیرد...
اگر چنین دختری دیدید که از کوچک ترین نم نم باران روی برگ درخت ذوق میکند.یا با دیدن خورشید نارنجی دم غروب،گربه های توی جوب یا حتی پیرمرد خمیده توی کوچه دست در جیبش میکند،باور کنید که او نه خوشی زیر دلش رازده است و نه دیووانه است و احمق...
فقط دختری است که عکاسی دوست دارد اما یاد ندارد...
ما را در سایت یک مشت نامه دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 110