حمام تنها جایی است که میتوانم هجوم شدید فکرها و استرسهایم را آرام کنم. تنها جایی که میتوانم خودم را بغل کنم و زیر صدای چیک چیک قطرههایی که به سر و صورتم میخورند، فکر کنم هیچچیزی جز این لحظه وجود ندارد. هیچ تهدیدی بیرون از این محیط نیست و هیچ چیزی، مطلقا هیچ چیزی نمیتواند دستش به من برسد و نگرانم کند. گاهی وقتها فکر میکنم کاش میشد در حمام زندگی کرد.
برچسب:
نویسنده: مهتاب میرزاپور
برچسب:
نویسنده: مهتاب میرزاپور
برچسب:
نویسنده: مهتاب میرزاپور
برچسب:
نویسنده: مهتاب میرزاپور
برچسب:
نویسنده: مهتاب میرزاپور
برچسب:
نویسنده: مهتاب میرزاپور
برچسب:
نویسنده: مهتاب میرزاپور
عجیبترین نوع حسودی را در روز جاری تجربه کردم. امروز توی قطار، وقتی من و خانم جلویی همزمان، ساندویچی که بهمان داده بودند را باز کردیم. وقتی او میتوانست گازهای بزرگ بزند و به جای آن همه نان خالی، به یک پنیر مربایی هم برسد. (بله به ما ساندویچ پنیر مربا دادند، دقیقا پنیر مربا) و تازه به جای اینکه بین هر گاز، آنقدر منتظر بماند، میتوانست تندتر هم بجود. درواقع...خیلی تندتر.
برچسب:
نویسنده: مهتاب میرزاپور
ار آخرین باری که اینجا نوشته ام حدودا یک سال و نیم میگذرد. طی این مدت خیلی چیزها تجربه کردم، روزهای تلخ و شیرین زیادی داشتم که سعی کردم درباره شان توی کانال تلگرامم بنویسم. واقعا هم نوشتم ولی میدانید بعضی چیزها هست که متعلق به جای مخصوصی نیستند. روزهایی هستند که نمیتوانی درباره اش آهنگ پیدا کنی. احساساتی هست که دوست نداری ازشان بنویسی و آدم هایی هستند که نمیخواهی با حرف هایت ناراحتشان کنی. این روزها خیلی حرف دارم.
برچسب:
نویسنده: مهتاب میرزاپور
طول پیامهام داره کم میشه و این ناراحتم میکنه مدت زمانی که با هم حرف میزدیم نسبت به اول کرونا کمتر شده حتی حس میکنم محبتهامون هم کمرنگ شده و در نهایت تبدیل شدیم به چندتا آدم بی حوصلهای که به زور مجبورشون کردن با هم معاشرت کنن این قضیه داره توی چندتا از روابطم دیده میشه که خیلی ناراحت کننده ست
برچسب:
نویسنده: مهتاب میرزاپور
برچسب:
نویسنده: مهتاب میرزاپور
مدت زیادی است که دلم میخواهد این متن را بنویسم، حقیقتش چندباری هم نوشتم و پاک کردم. نه فقط الآن که در دو سه ماه گذشته بالای صدبار اینکار را کردم و پشیمان شدم و دوباره ادامه دادم. امروز ولی از صبح که از خواب بلند شدم، بدون آنکه خواب دیده باشم یا با کسی حرف زده باشم، یک دفعه تمام فکر و ذکرم این شد که باید حتما همین الآن، اینکار را انجام بدهم. آن هم این که من یک کانال تلگرامی زدم و بیشتر دوست دارم آنجا بنویسم.
برچسب:
نویسنده: مهتاب میرزاپور
غمگینم، مثل دختری که با دوتا لباس کاموایی ضخیم دور خودش پتو پیچیده و درحالیکه مدام سرفه میکند و آب دماغش را میگیرد، به بخار چایی نباتش نگاه میکند و حسرت میخورد که آخرین نبات خانه را بدون آنکه بخورد، از دست داده. آن هم فقط برای اینکه دارد با گرفته ترین صدای ممکنش برای 18 نفر مینالد که روترهای شبکه چطور کار میکنند
برچسب:
نویسنده: مهتاب میرزاپور
برچسب:
نویسنده: مهتاب میرزاپور
داستان ما همین است
میخواهم حرفی بزنم
اما خودم را نگاه میدارم
تو هم، میخواهی حرفی بزنی
اما خودت را نگاه میداری
برچسب:
نویسنده: مهتاب میرزاپور