
چند وقت پیش، سر یکی از کلاس های عمومی مان، قبل از شروع بحث، استاد پرسید کدامتان تک فرزندید؟، چند نفری دست بلند کردند، دوباره پرسید به نظر شما، بدون در نظر گرفتن حرف های کتاب، اسلام یا دانشگاه، خوبی یا...
ادامه مطلب
هر رابطه ای روزی به پایان می رسد، دیر یا زود شما به این نتیجه می رسید که بودن و نبودن کسی آنقدرها که فکرش را میکردید دیگر برایتان مهم نیست. جنس خنده های کسی، مدل ذوق کردن، نحوه ی راه رفتن،xa0طریقه ی تای...
ادامه مطلب
در چهار سال درس خواندنم در دانشگاه، تعداد درس هایی که عاشقانه دوستشان می داشتم از تعداد انگشتان دست هم کم تر است، اما عمیق!آنقدر عمیق که الآن بعد از گذشت این همه وقت از پاس کردن درس "تحلیل کامپیوتری س...
ادامه مطلب
تهران بزرگ است،شلوغ است، هر صبح که از خواب پا میشوم صبحانه میخورم و این راستای خیابان شریعتی را با مریم پایین میروم بیشتر فکر میکنم چقد شلوغ است، هر روز از روی پل سید خندان رد میشوم از دختر بچه هایی که کنار پل دستمال کاغذی سه تا هزار میفروشند، و از صدای بلند تهران پارس تهران پارس های سکوهای آنور پل، هر روز از پله های برقی اش بالا میروم،پیرمردی را میبینم که کراوت قشنگی میزند،صورت گرد مهربانی دارد و یک کیف کهنه ی مشکی را توی دست هایش حمل میکند و هر روز او مرا نمیبیند،هنوز به این همه شلوغی و تنهایی...
ادامه مطلب
قرار است تا آخر هفته ی بعد ببینمت... و میدانی؟حتی یکبار هم فکر نکرده ام که قرار است چه بگویم؟تو چه جوابی بدهی؟...من شروع کنم یا تو؟...سلام کنم یا دست تکان بدهم...فقط...خب...فکر میکنم وقتی میبینمت به دیوار تکیه زده باشم؟...با گوشی ام مشغول باشم و وانمود کنم تو را اصلا ندیده ام؟...دست هایم را روی سینه ام جمع کنم و انگار که خیلی غرق در افکار خودم هستم از زیر چشم هایم زیر نظر بکیرمت؟...یا یک پایم را خم کنم توی دیوار پشت سرم و یک نفر را همینجور الکی به حرف های همینجور الکی بگیرم و تو را انگار که اصلا...
ادامه مطلب