تهران بزرگ است،شلوغ است، هر صبح که از خواب پا میشوم صبحانه میخورم و این راستای خیابان شریعتی را با مریم پایین میروم بیشتر فکر میکنم چقد شلوغ است، هر روز از روی پل سید خندان رد میشوم از دختر بچه هایی که کنار پل دستمال کاغذی سه تا هزار میفروشند، و از صدای بلند تهران پارس تهران پارس های سکوهای آنور پل، هر روز از پله های برقی اش بالا میروم،پیرمردی را میبینم که کراوت قشنگی میزند،صورت گرد مهربانی دارد و یک کیف کهنه ی مشکی را توی دست هایش حمل میکند و هر روز او مرا نمیبیند،هنوز به این همه شلوغی و تنهایی اش عادت نکرده ام،توی مترو هیچ کس به هیچ کس نگاه نمیکند و همه با هنزفری های توی گوش هایشان به در و دیوار مترو تکیه داده اند و چشم هایشان را میبندند و من هنوز احمقانه سعی میکنم که ببینم از پنجره های مترو میتوانم چیزی را ببینم؟ و ذوق کنم که میشود سرعت دید من از سرعت حرکت مترو بیشتر باشد؟ تهران شلوغ است و من هنوز همان دیوانه ی سابق مانده ام،هنوز همان استاد هایی را دوست دارم که کسی دوستشان ندارد،هنوز جفت پا روی پله برقی میپرم و به بچه ای که توی خیابان بلند میخندد،لبخند میزنم،تهران شلوغ است من هنوز دوستی پیدا نکرده ام،هنوز با کسی حرف نزدم،هنوز به کسی اس ام اس نداده ام و با کسی توی خیابان های بزرگ بزرگش بستنی قیفی نخورده ام،تهران شلوغ است و من هنوز همان دیووانه ی تنهای سابق مانده ام...
یک مشت نامه...ما را در سایت یک مشت نامه دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 90