یک مشت نامه

متن مرتبط با «نمی» در سایت یک مشت نامه نوشته شده است

من نمی توانم

  • نیلوبلاگ

    من بلد نیستم شببهxa0تو باشم، هر وقت دیدمت محکم تر قدم بزنم، صدای خنده هایم را بلندتر کنم، نگاهت کنم و به روی خودم نیاورم، راهم را کج کنم یاxa0عمدا جلویت با بچه های دیگر حرف های یواشکی بزنم، می دانم نمی تو...

    ادامه مطلب
  • آذر و دی رفت، بهمن را از دست نمی دهم

  • نیلوبلاگ

    آخرین باری که اینجا نوشته بودم آبان بود، درگیر حس های ضد و نقیضی بودم که خودم بدتر نمی فهمیدم، با آدم های جدیدی آشنا شده بودم و دایره ی روابطم از محدوده ی خوابگاه و دانشگاه گسترده تر شده بود، جاهای جدیدی را کشف کرده بودم و بیشتر با مفهوم عظمت واقعی تهران و مقایسه اش با شاهرود کوچک خودم رسیده بودم، درس ها را کمی کنار گذاشته بودم و حس کردم زندگی غیر از درس و ک...

    ادامه مطلب
  • این خواب نمیبرد مَرا، مَرا یار

  • نیلوبلاگ

    یک دوست: من میتونستم یه نقاش بزرگ بشممن در دلم: من هم عکاسی دوست داشتمهمان دوست: کاش هیچوقت کنکور نبود، من هر روز یه بار میرقصیدم، میتونستم خوب باشممن در دلم: یه روزایی دلم میخواد کنده بشم برم یه جای دیگهیک دوست دیگر: چرا باید چهارسال این درسای چرت رو بخونیم؟دوست اول: برای اینکه دهن مردم رو ببندیمدوست دوم: کاش میرفتم یه جای دیگهمن در دلم: کاش... + نوشته شده در xa0پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت ۱۳۹۶ساعتxa022:30xa0 توسطxa0زهرا امامیانxa0...

    ادامه مطلب
  • نمی خواهم برگردم!

  • نیلوبلاگ

    این بار که برگشتم شهر کوچک شده بود انگار، کوچک تر از همیشه؛ نگاه کردم دیدم همه ی خیابان بیست و دو بهمن را کنده اند؛ سر فلکه را؛ حتی جلوی کوچه مان را؛ رفته بودم کتابفروشی، رفته بودم کتاب های جدیدش را ببینم؛ من که کتاب نمیخوانم؛ چند وقت است کتاب سهیلا را گرفته ام و حتی یه کلمه اش را هم نخواندم؟رفته بودم نگاه کنم، رفته بودم ببینم اینجا و آنجا چقدر فرق دارد، شاید هم میخواستم ببینم تقویم های قشنگش هنوز هستند؟ رفتم دیدم اصلا نیست، یک مغازه ی خالی بود؛ نه آن دختر جوان بود نه مادرش، نه آن همه کتاب های ...

    ادامه مطلب