دیشب نتایج کنکور را دادند، آنقدر میترسیدم و میلرزیدم که حتی درست نمیتوانستم روی دکمه ها را کلیک کنم،شماره ی داوطلبی را بنویسم یا حتی یادم بیاید شماره ی لعنتی شناسنامه ام با چی شروع میشود،آنقدر دست هایم عرق کرده بودند که حتی لمس گوشی خراب شده بود و درجا میزد، مامان کنارم بود،او هم میترسید،دادم به مامان گفتم خودت بزن،رویم را کردم آنور و هی انگشت هایم را فشار میدادم و ناله میکردم: خدایا...تو رو خدا...خدایا...
و فکر میکردم اگر مشهد بیاید،اگر تهران قبول نشوم،اگر قرار باشد ۴ سال اینقدر دور شوم،مامان دید و داد زد زهرا؟...با ترس برگشتم...
کامپیوتر خواجه نصیر :)
پ.ن: خدا جان شکرت...
پ.ن: تمام انتخاب هایم از اول فقط مهندسی کامپیوتر بود ؛)
میشود کمی برایم دعا کنید؟..
خواجه نصیر خوابگاه خودگردان دارد
امیدوارم خیلی معطل جمع و جور کردن کارهایش نشویم :)
یک مشت نامه...
ما را در سایت یک مشت نامه دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 124