مرضی است که شخص دچار یک نوع گم کردن خود میشود به این صورت که بعد از دو هفته تنهایی و سر و کله زدن با این و آنی که هیج آشنایی با آن ها ندارد و تنفس کردن هوایی که فقط به سرفه اش می اندازند و خوردن آبی که فقط موهایش را میریزند و بالا و پایین کردن در خیابان هایی که حتی اسمشان را هم نمیداند دارد به شهر خودشان برمیگردد،و تمام دو هفته ی قبل را به امید امروز و تمام لحظه لحظه ی امروز را به امید ساعت حرکت و تمام ثانیه های مزخرف توی اتوبوس را به عشق ثانیه ی ورود پشت سر گذاشته و به طرز احمقانه ای وقتی وارد شهر میشود میفهمد که انگار دیگر با اینجا هم آشنا نیست و خیابان هایی که بلند بلند تویشان خندیده،دویده و گریه کرده انگار فراموشش کرده اند و تختی که رویش میخوابیده یا اتاقی که ۱۸ سال تویش زندگی کرده برایش غریبه شده اند و حتی به این باور میرسد که حوصله ی هیچ کسی یا حرفی را ندارد، آنقدر که حتی کتاب های همیشه دوست داشتنی اش را هم به گوشه ای پرت میکند و به طرز فجیعی میفهمد همان تنها کاری که در همان شهر آرامش میکرد باز هم آرامش میکند و به این ترتیب شخص خودگم پندار، در را رویش میبندد و تمام بعد از ظهر سرش را به پشت پنجره تکیه میدهد و مینشیند...!
یک مشت نامه...ما را در سایت یک مشت نامه دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 123