آینده بینی!

خرید بک لینک

امشب برای دومین بار سر به مهر را دیدم، نمیدانم چرا، یک دفعه حس کردم به شخصیت صبای فیلم نیاز دارم، با اینکه سی دی اش را داشتم، دانلود کردم، وسط دو تا امتحان تخصصی سه واحدی، دو تا پروژه برنامه نویسی ، نشسته بودم و به صبا فکر میکردم

چرا؟

نمیدانم!

فیلم خوبی بود؟

نه!

کار کارگردانش را دوست داشتم؟

حتی اسمش را هم نشنیده بودم!

به فیلنامه اش اعتقاد داشتم؟ به موضوع فیلم؟ به موسیقی اش؟

نه، فقط حس کردم میخواهم یک شکل بیرونی از خودم را ببینم و حس میکردم شبیه من بود، حرف هایش را تایپ میکرد، همیشه سرد بود، گیج بود، نمیتوانست حرف هایش را صاف و پوست کنده بگوید، مِن مِن میکرد، حتی اینکه نمیدانست خانه اش دقیقا کجاست، نمیدانست باید تهران بماند، برود کرج، کجا جای پیشرفت داشت، کجا بهتر بود، در رفت و آمد بود، حتی اینکه سرش را به شیشه ی پنجره تکیه میداد و خوابش میبرد

حتی لحظه ای برایم مهم نبود ازدواج میکند، چشم های خواهرش خوب میشود، یا حتی کار پیدا میکند، فقط میخواستم یک تجسم از سی و پنج سالگی که احتمالا خواهم داشت را نگاه کنم، آنوقت فکر کنم این همان سی و پنج سالگی ای است که میخواهم؟ جوابم مشخص بود، نه! حالا نشستم همه ی آرزوهایی که در سی و پنج سالگی برای خودم میبینم را فهرست کردم، نشسته ام، به تک تکشان نگاه میکنم و هی نگاه میکنم، به صبا نگاه میکنم، به خودم، به تردید های صبا و تردید های خودم، به ترس های صبا، به ترس های خودم، به زندگی صبا، به زندگی خودم، کاش دقیقا میدانستم باید چه کار کنم...

+ نوشته شده در سه شنبه ششم تیر ۱۳۹۶ساعت 21:33 توسط زهرا امامیان
یک مشت نامه...

ما را در سایت یک مشت نامه دنبال می‌کنید

برچسب: آینده,بینی, نویسنده: بازدید: 106 تاريخ: جمعه 27 مرداد 1396 ساعت: 14:28

صفحه بندی