اطراف ما صداها جریان دارند،
منظره ها غریب و غمگینند
میخواهم حرفی بزنم اما خودم را نگه میدارم
تو هم میخواهی حرفی بزنی
اما خودت را نگه میداری...
یادم نیست توی چه کتابی بود، مهنوش داشت، برای گسسته بود، یک کتابی که آخر همه ی فصل هایش یک شعری نوشته بود، شعری که خیلی هم معروف نبود، یکبار با مهنوش نشسته بودم، داشت گسسته میخواند، گفت اینجا رو یاد دارم ازم سوال بپرسه؟، نگاه که کردم فقط این تیکه شعر رو دیدم، گفتم یه لحظه، ببخشید، مهنوش نگاه کرد، گفت چیزی شده؟، جوابش را ندادم، اصلا نشنیدم، دویدم توی حیاط و توی آخرین صفحه ی کتاب گسسته ام نوشتم: میخواهم حرفی بزنم، میخواهم حرفی بزنم، میخواهم حرفی بزنم، میخواهم حرفی بزنم، میخواهم حرفی بزنم، میخواهم حرفی بزنم، اما خودم را نگه میدارم، اما...
حالا هم، حالا هم میخواهم حرفی بزنم، مثل همان دفعه بدوم توی حیاط و همه ی آن هایی که میخواهم را جمع کنم، به جای خط خطی کردن جزوه ی معادلات توی صورت همه شان، همه ی حرف هایم را بزنم، به «ف» بگویم دلخورم، بگویم دلم برایش تنگ شده بود، بگویم از کارهایی که کرد زدم زیر گریه و نگفتم، بگویم حرف هایش دلم را شکست، میدانید آدم باید یک راهی پیدا کند، صاف صاف زل بزند توی چشم های طرف و بگوید: فلانی جان!، به آقای الف هم گفتم، گفتم اگر بخواهید حرفی بزنید اما خودتان را نگه داشته باشید، میدانید من دوست های زیادی ندارم، کلا آدمی اجتماعی ای نیستم، برای خودم حرف میزنم، با خودم بحث میکنم، برای خودم فلسفه میبافم، توی گذشته ام سفر میکنم، توی روباهایم، توی همه ی اتفاق هایی که در ذهنم میافتند و در واقعیت نه،گفت آدم تنهایی هستی، گفتم آره، میدونید تنهایی که یه حس تلخ و شیرینی داره، مثلا با شما حرف میزنم، چیزی حس نمیکنم، ولی خب، آقای الف داشت حرف میزد، مریم صدایم کرد، گفتم یه لحظه ببخشید، خندید، گفتم چی شده؟ گفت: چکار میکنی تو حیاط؟ بیا افطار کنیم، اذان گفتن