فرض کنید جمعه جشن امضای یک کتاب باشد، نه یک کتاب معمولی، کتابی که از دو سال پیش منتظرش بودید، نه یک کتاب در انتظار معمولی، کتابی که با تک و توک متن هایش ارتباط برقرار کردید، کتابی که صفحه ی نوینسده اش را مدام بررسی میکردید کی خبر از مجوز دادنش میشود؟ حالا بعد از دو سال فکر کنید کتاب مورد علاقه تان آمده بیرون و خب؟ فکر می کنید در این موقعیت خوشحالید؟ نه! چون همه ی ذوق و شوقتان، همه ی هیجانتان صرف این میشود که بفهمید با چه کسی بخواهید بروید؟ با بچه های خوابگاه؟ بچه های دانشگاه؟ دختر اتاق رو به رویی؟ تنها؟..
پ.ن: قهوه ی سرد آقای نویسنده(روزبه معین)