عیدتان مبارک :)!
این روزها سخت درگیرم، چند روز بود درگیر فکر های مزخرفی بودم، صبح پا میشدم و مثل دیووانه ها توی تلگرام و این کانال و آن گروه می چرخیدم و با هیچ کس هم حرف نمی زدم، جواب کسی را نمی دادم و فقط فکر می کردم، حال و حوصله ی هیج کاری را نداشتم و فقط منتظر بودم روز، شب شود یا شب، روز تا برویم روز بعد، فقط دوست داشتم روزها را پشت سر بذارم، شاید خیلی ضعیف بودم؟ نمی دانم!
اما بس کردم، همه چی را گذاشتم کنار، یک (به درک) محکم گفتم و سرم را شلوغ کردم، در یک مسابقه ی عکاسی و یک تورنمت کدنویسی شرکت کرده ام، همان تورنمت کافی بود که برای تمام زندگی ام شلوغ باشم، من را گذاشتند بخشی که حتی هنوز هم هیچی ازش نمی دانم، حتی نمی دانستم اسم کاری که می خواهیم بکنیم چیست، حتی اسم برنامه هایی که کار می کردیمم نمی دانستم، عجله می کردم چون از همه ی آن هایی که آنجا بودم عقب تر بودم، عقب ترم!
شاید بپرسید دلیل حماقت محضی که کرده ام چیست؟ نمی دانم!، فقط می دانم زیادی همه چیز برای عادی و روتین شده بود، هیچ کار خاصی نمی کردم و حتی حوصله ی درس ها هم نداشتم"هنوز هم ندارم =)"، زندگی روتینی که از خواب بیدار شوم و هیچ دغدغه ای نداشته باشم را نمی خواستم، خواستم کمی متفاوتش کنم که حس می کنم زیادی متفاوتش کردم
«خ» را دیدم و خیلی خوشحال شدم، نه فقط به خاطر دیدنش، به خاطر این که علیرغم تمام روزهای مزخرفی که پشت سر می گذاشتم فهمیدم من هنوز هم همان دانش آموز ِذوق زده ی ِخوشحال ِ سر ِکلاس ِگسسته ای هستم که درس هندسه اش را دیووانه وار دوست می دارد تنها! بعد فکر کردم برای زهرای آن روزها، این دغدغه ها مهم بود؟ مسلما نه! زهرای آن روزها فقط به فکر دوشنبه، چهارشنبه های سر کلاس گسسته بود و بس! پس چرا خودم را ببرم توی قالبی که من نیستم؟ بس کردم
خلاصه که هر وقت حس می کنید نمی توانید با چیزهایی که اذیتتان می کند سر و کله بزنید، چشم هایتان را ببندید، یک نفس عمیق بکشید و خودتان را بندازید وسط یک هچل بزرگ، مثلا بروید تورنمت ِکدنویس های حرفه ای و خودتان را یک دولوپر نشان دهید، اما بروید! باور کنید چند روز که بگذرد همه چیز به طرز عجیبی برایتان عادی می شود... :)
پ.ن: احتمال چرت و پرت گفتن هست، خیر سرم فردا باید یک سایت را تحویل بدهم و هنوز هیچی نمی دانم
ما را در سایت یک مشت نامه دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 90