دور تا دور ساختمان تئاتر شهر، کنار پارک دانشجو، پایین تر از زیرگذر مترو، توی حیاط، همانجایی که همیشه پر از آدم های جور و واجور ِ هنری و غیرهنری است، روی آن سکو های دور ساختمان که درخت ها سایه اشان کردند، همانجا!
همانجا اگر روزی دلتان گرفته بود، خسته بودید و نفستان بالا نمی آمد و چشمانتان پر بود، همانجا بشینید، پنج دقیقه سرتان را از تمام دنیا بیرون بیاورید و فقط فکر کنید، به همه چیز و هیچ چیز، فقط فکر کنید و چشم هایتان را ببندید و فکر کنید، همان لحظه صدایی از چند متر آنطرف تر صدایتان میکند، دستش را تکان میدهد، موهای سفید کم پشتش را بالا میزند و صدا میزند: بیا اینجا دخترم، چرا توی آفتابا نشستی
وقتی رفتید کنارش، کتش را کنار میگذارد، آنطرف تر مینشیند تا معذب نباشی، پاهایش را جمع تر میکند و کفش های واکس خورده ی اش را مرتب میکند، دستی به سبیل ها سفیدش می کشد و حرف میزند، با همان صدای آرام ِ یواشش برایت شعر می خواند، از زندگی میگوید، از همه ی فراز و نشیب هایش، از آدم ها، از تهران، از دنیا، از بی وفایی ها، از خستگی ها، از ذوق کردن ها و شادی ها، از مردم، از خودت، از خدا
و آخر ِ آخر، وقتی نگاهش میکنی، وقتی حالت بهتر شده، وقتی یک لبخند آرام میزند که چشم هایش میخندد و کم کم میخواهی آماده ی خداحافظی باشی، گلویش را صاف میکند و آرام تر از قبل برایت میخواند
« دِلا! خُو کُن بِه تَنهایی
کِه اَز تَن هآ، بَلآ خیزَد »
یک مشت نامه...ما را در سایت یک مشت نامه دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 102