می دانم زندگی روزهای بالا و پایین زیادی دارد
الآن که اینحا نشسته ام، به تفاوت تعداد ماه های آذر و اردیبهشت فکر میکنم، نوشته های "ه" را برای بار هزار و یکم می خوانم، با کلمه های نیکولا بغض میکنم و از دیدن نوشته های خودم فرار میکنم،خودم را توی نمازخانه ی خوابگاه چپانده ام، انگشت های عرقی ام را یواش یواش روی کیبورد حرکت میدهم، به لک های زرد چایی روی میز نگاه میکنم و هر بار که می خواهم چیزی بگویم، تنها چیزی که میتوانم بنویسم این است که زندگی روزهای بالا و پایین زیادی دارد، به پنج ماه اخیر فکر میکنم، غیر از بیخوابی های مکرر، سردرد های عجیب و غریب، خستگی های نصفه و نیمه، عصبانیت ها و دعواهای پشت سر هم چیزی را پیدا نمی کنم، اما می دانم زندگی هم روزهای پایین و هم بالای پشت سر همی دارد
فکر میکنم کمی ایزوله تر شده ام، خودم را لای پروژه های درسی ، دوستی های مزخرف دانشگاه و حماقت دنیای کامپیوتری ها غرق کرده ام، از تلگرام، ایسنتا، توییتر و تمام چیزهایی که داشته ام کنده ام و فقط سعی میکنم سر پر دردم را یک جایی آرام بخوابانم، سعی میکنم بیشتر با خودم حرف بزنم، آهنگ های فرانسوی گوش کنم و از طعم جدید چایی دبش برای شب بیداری هایم لذت ببرم، شب ها از دانشگاه بر میگردم، بغض میکنم و بدون توجه به لیست میس کال ها، اس ام اس ها و سیل پیام های نخوانده ام، با همان لباس ها دراز میکشم و سعی میکنم یکبار فقط یکبار، آرام شوم اما نمی شوم
به صدای اعتراض های خدمه ی خوابگاه گوش میدهم، همهمه ی بچه ها برای زیاد شدن ساعت های شب و ناله های دوست آتئیستم برای شروع ماه رمضان، سر تکان میدهم، لبخند میزنم و مثل یک ربات زمزمه میکنم "زندگی روزهای بالا و پایین زیادی دارد"، اما میدانم ندارد، می دانم چشم هایم میسورد، گلویم تیر میکشد و سمت چپ سینه ام مچاله میشود نمی دانم چرا اما باز هم تکرار میکنم
یک مشت نامه...ما را در سایت یک مشت نامه دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 113