یک مشت نامه

متن مرتبط با «یک سلام پاییزی» در سایت یک مشت نامه نوشته شده است

یک صد و هفتاد و شش چرا؟

  • نیلوبلاگ

    دلم تاب میخورد، لحظه هایی از صحنه هایی که هیچ وقت ندیده ام در ذهنم می گذرد، فکر میکنم حامد اسماعیلیون با دیدن دفتر نقاشی های پر پر شده ی ری را غمگین تر می شود یا وسایل پزشکی پریسا، حسی از صدای گریه ی ...

    ادامه مطلب
  • مثلا نوتیفیکیشن برات میآمد

  • نیلوبلاگ

    فلانی ۱۳۲۹ بار در تمام راه شاهرود به تهران، توی قطار، کنار پنجره، با هندزفری، از شارژ ۱۰۰ درصد تا خاموش شدن گوشی اش اینxa0را گوش کرد و به تو فکر کرد! xa0 پ.ن: نشد - امین بانی...

    ادامه مطلب
  • تیتر گذشته: از تابستان خود استفاده میکنیم!

  • نیلوبلاگ

    امروز اتفاقی افتاد که یادم افتاد اینجا هم خانه ای دارم، داشتم توی فایل ها لب تاب دنبال فیلمی میگشتم که چشمم به نوشته ای خورد که یک ماه پیش نوشته بودم، همان موقع هم که نوشته بودمش نصفه ولش کردم گفتم بعدا مینویسم، ننوشتم، حالا هم، همانقدر نصفه نیمه... از تابستان خود استفاده میکنیم! هر روز صبح، ساعت هفت بلند میشوم، یک فلاسک پر آب جوش با دو قاشق چای خشک آماده میکنم، یک لیوان و یک کارد، فاطمه پنیر و گوجه میآورد، می رویم کتابخانه، هیچ کس نیست، که هیچ کس قرار نبوده باشد، کلید را از نگهبانی میگیریم، دع...

    ادامه مطلب
  • من،یک خوشحال هستم! :)

  • نیلوبلاگ

    یک زمانی مدام فکر میکردم باید یک کاری کنم،یک کار بزرگ،یه کاری که بشود بعدها به آن افتخار کنم و بگویم من این کار را کرده ام،فکر میکردم باید یک کار بزرگ کرد که زهرا امامیان،زهرا امامیان شود،یک کار بزرگ که وقتی مُردم و جنازه ام را توی غسالخانه میشستند و توی قبر میگذاشتند بگویند این همان است که آن کار را کردها،میشناسیَش که!فکر میکردم باید کسی باشم که بشناسَدَم،بگویم اگر مُردم لااقل اسمم توی تاریخ میماند،لااقل برای چند نفر یک کاری کرده ام،یک چیزی درست کرده ام،یک فرضیه ای را ابداع کرده ام،لااقل برای چ...

    ادامه مطلب
  • سلام پاییزی

  • نیلوبلاگ

    قرار است تا آخر هفته ی بعد ببینمت... و میدانی؟حتی یکبار هم فکر نکرده ام که قرار است چه بگویم؟تو چه جوابی بدهی؟...من شروع کنم یا تو؟...سلام کنم یا دست تکان بدهم...فقط...خب...فکر میکنم وقتی میبینمت به دیوار تکیه زده باشم؟...با گوشی ام مشغول باشم و وانمود کنم تو را اصلا ندیده ام؟...دست هایم را روی سینه ام جمع کنم و انگار که خیلی غرق در افکار خودم هستم از زیر چشم هایم زیر نظر بکیرمت؟...یا یک پایم را خم کنم توی دیوار پشت سرم و یک نفر را همینجور الکی به حرف های همینجور الکی بگیرم و تو را انگار که اصلا...

    ادامه مطلب