
ار آخرین باری که اینجا نوشته ام حدودا یک سال و نیم میگذرد. طی این مدت خیلی چیزها تجربه کردم، روزهای تلخ و شیرین زیادی داشتم که سعی کردم درباره شان توی کانال تلگرامم بنویسم. واقعا هم نوشتم ولی میدانید بعضی چیزها هست که متعلق به جای مخصوصی نیستند. روزهایی هستند که نمیتوانی درباره اش آهنگ پیدا کنی. احساساتی هست که دوست نداری ازشان بنویسی و آدم هایی هستند که نمیخواهی با حرف هایت ناراحتشان کنی. این روزها خیلی حرف دارم....
ادامه مطلب
پارسال وقتی بعد از یک دوره ی طولانی خوابگاه برگشتم تا وسایلم را جمع کنمهمه ی آن لحظه هایی که توی راه پله ها نشسته بودم و منتظر زنگ مسئول خوابگاه بودم، وقتیxa0گرسنه و تشنه بودم ولی قول داده بودم هیچ وقت ...
ادامه مطلب
یک شنبه ها، وقتی از ونک بر می گردم، سوار اتوبوس های قراضه ی ونک - رسالت که می شوم، همان جایی که بعد از سید خندان پیاده می شوم، ایستگاه خلوتی که معمولا کسی سوار نمی شود، هوا سرد باشد یا نباشد، باران بی...
ادامه مطلب
هر رابطه ای روزی به پایان می رسد، دیر یا زود شما به این نتیجه می رسید که بودن و نبودن کسی آنقدرها که فکرش را میکردید دیگر برایتان مهم نیست. جنس خنده های کسی، مدل ذوق کردن، نحوه ی راه رفتن،xa0طریقه ی تای...
ادامه مطلب
بعد از چهار سال درس خواندن در مثلا یکی از دانشگاه هایxa0خوب تهران، خدمتتان عرض می کنم اگر هدف شما از رفتن به دانشگاه کار کردن است نه درس خواندن و عضو هیئت علمی شدن، دانشگاه با دانشگاه هیچ فرقی ندارد! اینکه استاد های شما از صنعتی شریف، پلی تکنیک زوریخ و یوتا آمریکا فارغ التحصیل باشند یا از آزاد گینه ماسایو، هیچ اهمیتی ندارد! چون در نهایت شما از هیچ کدام از مطالب درسی آن ها استفاده ای نخواهید کرد!...
ادامه مطلب
موجودی است که شما در طول مدت زندگیتان در خوابکاه، عمرا فکر کنید که روزی دلتنگش می شوید، اما زمانی که وسایلش را جمع می کند، کارتون هایش رو یکی یکی سوار وانت می کند و با بچه ها خداحافظی می کند تازه می فهمید چه قدر وابسته اش شده اید!...
ادامه مطلب
بیشتر از سه، چهار سال پیش بود. آن موقع ها تمام تفریحم کلاس های یک شنبه و سه شنبه ی زبانم بود. یک آموزشگاه کوچولو بود، حتی کسی اسمش را هم نشنیده بود، جمع و جور بود، چند تا نیکمت داشت توی هر کلاس و سر ج...
ادامه مطلب
آخرین باری که اینجا نوشته بودم آبان بود، درگیر حس های ضد و نقیضی بودم که خودم بدتر نمی فهمیدم، با آدم های جدیدی آشنا شده بودم و دایره ی روابطم از محدوده ی خوابگاه و دانشگاه گسترده تر شده بود، جاهای جدیدی را کشف کرده بودم و بیشتر با مفهوم عظمت واقعی تهران و مقایسه اش با شاهرود کوچک خودم رسیده بودم، درس ها را کمی کنار گذاشته بودم و حس کردم زندگی غیر از درس و ک...
ادامه مطلب
سه ماه و یک هفته ی پیش، نوشته بودمتوی آخرین برگه های یک سررسید قدیمیحالا سر چرت ترین سوال ریاضی مهندسی، وسط ضرایب سری فوریه و ایکس و ایگرگ های مزخرفش، باید ببینمشبا تو حرف میزنموقتی هیچ چیز در زندگی ام حل نمی شودوقتی هیچ غلطی در زندگی ام نکرده اموقتی هیچ حسی ندارموقتی هیچ حال خوبی این اطراف نیستوقتی هیچ قطاری به مقصد نمی رسد+ نوشته شده در جمعه بیست و یکم مهر ۱۳۹۶ساعت 18:36 توسط زهرا امامیان Let's block ads! بخوانید...
ادامه مطلب
یک دوست: من میتونستم یه نقاش بزرگ بشممن در دلم: من هم عکاسی دوست داشتمهمان دوست: کاش هیچوقت کنکور نبود، من هر روز یه بار میرقصیدم، میتونستم خوب باشممن در دلم: یه روزایی دلم میخواد کنده بشم برم یه جای دیگهیک دوست دیگر: چرا باید چهارسال این درسای چرت رو بخونیم؟دوست اول: برای اینکه دهن مردم رو ببندیمدوست دوم: کاش میرفتم یه جای دیگهمن در دلم: کاش... + نوشته شده در xa0پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت ۱۳۹۶ساعتxa022:30xa0 توسطxa0زهرا امامیانxa0...
ادامه مطلب
+ خواب دیدم... - میدونم... + بد بود،وقتی بیدار شدم نفس نفس میزدم یا شایدم نمیزدم!نمیدونم،میترسیدم... - الآنم میترسی؟ + الآن فقط خدا رو شکر میکنم که تو گذشته نبوده...و نیست...و - و؟ + امیدوارم که تو آینده هم نیاشه... - نیست...حالا خیلی ترسیدی؟ + تا حالا خواب ترسناک دیدی؟ - کم... + تا حالا از «خودت» تو خواب ترسیدی؟ - ... + از حرفایی که تو خواب زدی؟ - ... xa0 پ.ن: من... وقتی از خواب بلند شده بودم،عرق کرده بودم و مثل دیووانه ها با خودم حرف میزدم......
ادامه مطلب