
ار آخرین باری که اینجا نوشته ام حدودا یک سال و نیم میگذرد. طی این مدت خیلی چیزها تجربه کردم، روزهای تلخ و شیرین زیادی داشتم که سعی کردم درباره شان توی کانال تلگرامم بنویسم. واقعا هم نوشتم ولی میدانید بعضی چیزها هست که متعلق به جای مخصوصی نیستند. روزهایی هستند که نمیتوانی درباره اش آهنگ پیدا کنی. احساساتی هست که دوست نداری ازشان بنویسی و آدم هایی هستند که نمیخواهی با حرف هایت ناراحتشان کنی. این روزها خیلی حرف دارم....
ادامه مطلب
چهارشنبه هشتم دی ۱۴۰۰ ساعت 0:11 توسط زهرا امامیان پارسال که دستیار حل تمرین بودم، صبا یکی از دانشجوهایی بود که شبکه داشت. از آن دانشجوهایی که احتمالا هر حل تمرینی، آرزوی داشتنش را دارد. آدم دقیقی بود و تمام کلاسها را حاضر میشد، اگر جایی را اشتباه میگفتم به روی خودش نمیآورد، به جایش سوال میپرسید و تشکر میکرد. تمام تمرینهایش را خودش حل میکرد و انقدر مرتب و تمیز تکلیف مینوشت که همیشه اولین برگهای بود که صحیح میکردم. غیر ...
ادامه مطلب
داستان ما همین استمیخواهم حرفی بزنماما خودم را نگاه میدارمتو هم، میخواهی حرفی بزنیاما خودت را نگاه میداری + نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم مهر ۱۳۹۹ساعت 12:10 توسط زهرا امامیان Let's block ads! بخوانید...
ادامه مطلب
به تو فکر می کنمآیا این تماس ذهنی شدید از نزدیکی بیش از اندازه ی روح های ما نیست؟خسته ام ری را و باز به تو فکر می کنمچند سال باید این راه ها را رفت و برگشت، چه قدر باید بین قطار های مزخرف دوزاری،...
ادامه مطلب
ما از آن خانواده ها نبودیم، بابا اعتقادی به برند های مختلف نداشت، گوشی خودش را نُه سال استفاده کرد، میگفت وقتی می شود با همین زنگ زد و اس ام اس داد، بقیه ی چیزها را می خواهم چه کار؟. وقتی دانشگاه قبول...
ادامه مطلب
تمامی ندارد این رویامیدانی عزیز من؟من نوجوانی را با تو یاد گرفتم، خنده را، شعر را، قهر را، دوستی را، کل امروز را منتظر ماندن برای کلمه ای از تو، با تو دیدم، از تو یاد گرفتم...xa0پ.ن : از نامه ها به او...
ادامه مطلب
دلم تاب میخورد، لحظه هایی از صحنه هایی که هیچ وقت ندیده ام در ذهنم می گذرد، فکر میکنم حامد اسماعیلیون با دیدن دفتر نقاشی های پر پر شده ی ری را غمگین تر می شود یا وسایل پزشکی پریسا، حسی از صدای گریه ی ...
ادامه مطلب
من بلد نیستم شببهxa0تو باشم، هر وقت دیدمت محکم تر قدم بزنم، صدای خنده هایم را بلندتر کنم، نگاهت کنم و به روی خودم نیاورم، راهم را کج کنم یاxa0عمدا جلویت با بچه های دیگر حرف های یواشکی بزنم، می دانم نمی تو...
ادامه مطلب
یک شنبه ها، وقتی از ونک بر می گردم، سوار اتوبوس های قراضه ی ونک - رسالت که می شوم، همان جایی که بعد از سید خندان پیاده می شوم، ایستگاه خلوتی که معمولا کسی سوار نمی شود، هوا سرد باشد یا نباشد، باران بی...
ادامه مطلب
هر رابطه ای روزی به پایان می رسد، دیر یا زود شما به این نتیجه می رسید که بودن و نبودن کسی آنقدرها که فکرش را میکردید دیگر برایتان مهم نیست. جنس خنده های کسی، مدل ذوق کردن، نحوه ی راه رفتن،xa0طریقه ی تای...
ادامه مطلب
می دانید چه باعث می شود صدای گریه و آه و ناله از هر ۵ طبقه ی خوابگاه بلند شود؟چه چیزی مسئول خوابگاه را به هق هق بیندازد؟ چه اتفاقی می تواند کرور کرور لیوان های آب قند نصفه نیمه را روی اپن ها ردیف کند؟...
ادامه مطلب
موجودی است که شما در طول مدت زندگیتان در خوابکاه، عمرا فکر کنید که روزی دلتنگش می شوید، اما زمانی که وسایلش را جمع می کند، کارتون هایش رو یکی یکی سوار وانت می کند و با بچه ها خداحافظی می کند تازه می فهمید چه قدر وابسته اش شده اید!...
ادامه مطلب
می دانم زندگی روزهای بالا و پایین زیادی داردالآن که اینحا نشسته ام، به تفاوت تعداد ماه های آذر و اردیبهشت فکر میکنم، نوشته های "ه" را برای بار هزار و یکمxa0می خوانم،xa0با کلمه های نیکولا بغض میکنم و از دی...
ادامه مطلب
بیشتر از سه، چهار سال پیش بود. آن موقع ها تمام تفریحم کلاس های یک شنبه و سه شنبه ی زبانم بود. یک آموزشگاه کوچولو بود، حتی کسی اسمش را هم نشنیده بود، جمع و جور بود، چند تا نیکمت داشت توی هر کلاس و سر ج...
ادامه مطلب
دختر بیست ساله ی گنده ای را در نظر بگیرید، در حالیکه ی از گرمای هوا دارد جان میدهد، اخم کرده و به زمین و زمان فحش می دهد، کیف سنگینش را روی دوشش تکان می دهد و منتظر دوستش است که بیاید، هر چند دقیقه یک...
ادامه مطلب
"«زندگی یه جعبه شکلاته، فارست هیچ وقت نمی دونی چی ازش نصیبت میشه» مامان همیشه روشی برای توضیح دادن مسائل داشت که من بتونم اونا رو بفهمم اون سرطان گرفته بود و در یه روز سه شنبه مرد یه کلاه که گل های کوچیکی روش بود براش خریدم و این تمام چیزیه که در این باره برای گفتن دارم" ...
ادامه مطلب
فلانی ۱۳۲۹ بار در تمام راه شاهرود به تهران، توی قطار، کنار پنجره، با هندزفری، از شارژ ۱۰۰ درصد تا خاموش شدن گوشی اش اینxa0را گوش کرد و به تو فکر کرد! xa0 پ.ن: نشد - امین بانی...
ادامه مطلب
و اگر کسی حالم را بپرسدتنها می گویم خوبماما مضطربم... xa0 پ.ن: من استاد پیدا کردن آدم های اشتباهی ام...
ادامه مطلب
چند وقت پیش، درگیر یه بازی شده بودم، توی تاپ لیست های کافه بازار پیداش کردم، بازی جذابی نبود، لااقل الآن نیست یک هوش مصنوعی ساده ی برنامه ریزی شده! از همون مدل هایی که زیاد توی درس های مختلفمون خوندی...
ادامه مطلب
آخرین باری که اینجا نوشته بودم آبان بود، درگیر حس های ضد و نقیضی بودم که خودم بدتر نمی فهمیدم، با آدم های جدیدی آشنا شده بودم و دایره ی روابطم از محدوده ی خوابگاه و دانشگاه گسترده تر شده بود، جاهای جدیدی را کشف کرده بودم و بیشتر با مفهوم عظمت واقعی تهران و مقایسه اش با شاهرود کوچک خودم رسیده بودم، درس ها را کمی کنار گذاشته بودم و حس کردم زندگی غیر از درس و ک...
ادامه مطلب