پشت شست سمت راست که بزرگ تر است مثلا!
-
تاریخ: 1397/12/1 ساعت: 20:00
پنج ساعت و بیست و هفت دقیقه اختلاف زمانی داریم!، اما مهم نیست!! درست است که وقتی من تازه کلاس های بعد از ظهرم را تمام کرده ام و تند تند توی بارون می دویم که زودتر به خوابگاه برسم و با ذوق روی اسمش کل
بیا با هم دوست بشیم(به همین سادگی)
-
تاریخ: 1397/8/29 ساعت: 22:07
بیشتر از سه، چهار سال پیش بود. آن موقع ها تمام تفریحم کلاس های یک شنبه و سه شنبه ی زبانم بود. یک آموزشگاه کوچولو بود، حتی کسی اسمش را هم نشنیده بود، جمع و جور بود، چند تا نیکمت داشت توی هر کلاس و سر ج
بچه ای تو؟!
-
تاریخ: 1397/8/29 ساعت: 22:07
دختر بیست ساله ی گنده ای را در نظر بگیرید، در حالیکه ی از گرمای هوا دارد جان میدهد، اخم کرده و به زمین و زمان فحش می دهد، کیف سنگینش را روی دوشش تکان می دهد و منتظر دوستش است که بیاید، هر چند دقیقه یک
گُلّـــــــی
-
تاریخ: 1397/8/29 ساعت: 22:07
آهنگ گلی را از مسیح و آرش پلی می کنم از پنجره ی اتاق به پیاده رو نگاه می کنم، به دختر چادری همسایه و ماشین پسر همسایه و موتور پر صدای مزخرفش درس هایم را می خوانم، فیلم هایی که قرار بوده ببینم را مرتب
هـــنوز رویــایــِ تو دنــبالــِ منـــِ
-
تاریخ: 1397/8/29 ساعت: 22:07
"«زندگی یه جعبه شکلاته، فارست هیچ وقت نمی دونی چی ازش نصیبت میشه» مامان همیشه روشی برای توضیح دادن مسائل داشت که من بتونم اونا رو بفهمم اون سرطان گرفته بود و در یه روز سه شنبه مرد یه کلاه که گل های کوچیکی روش بود براش خریدم و این تمام چیزیه که در این باره برای گفتن دارم"
مثلا نوتیفیکیشن برات میآمد
-
تاریخ: 1397/8/29 ساعت: 22:07
فلانی ۱۳۲۹ بار در تمام راه شاهرود به تهران، توی قطار، کنار پنجره، با هندزفری، از شارژ ۱۰۰ درصد تا خاموش شدن گوشی اش این را گوش کرد و به تو فکر کرد! پ.ن: نشد - امین بانی
همینقدر ساده! همینقدر صمیمی!
-
تاریخ: 1397/8/29 ساعت: 22:07
کنارم نشسته بود، در حالیکه دست هایش را با حرارت تکان میداد و تمام تصویر سازی های آن روز دانشگاه را برایم تعریف می کرد، از برخورد او می گفت، از جواب هایی که به او داده بود، از نگاه هایی که او کرده بود
هنوز یاد نگرفته ام!
-
تاریخ: 1397/8/29 ساعت: 22:07
و اگر کسی حالم را بپرسدتنها می گویم خوبماما مضطربم... پ.ن: من استاد پیدا کردن آدم های اشتباهی ام
فـــَــربـــُــد
-
تاریخ: 1397/8/29 ساعت: 22:07
دور تا دور ساختمان تئاتر شهر، کنار پارک دانشجو، پایین تر از زیرگذر مترو، توی حیاط، همانجایی که همیشه پر از آدم های جور و واجور ِ هنری و غیرهنری است، روی آن سکو های دور ساختمان که درخت ها سایه اشان کر
الگوریتم خداحافظی!
-
تاریخ: 1397/8/29 ساعت: 22:07
چند وقت پیش، درگیر یه بازی شده بودم، توی تاپ لیست های کافه بازار پیداش کردم، بازی جذابی نبود، لااقل الآن نیست یک هوش مصنوعی ساده ی برنامه ریزی شده! از همون مدل هایی که زیاد توی درس های مختلفمون خوندی
ژاپنــیــسم
-
تاریخ: 1397/8/29 ساعت: 22:07
اولین باری که من اسم ژاپن رو شنیدم با اون بودم، داشت می گفت ژاپن جای خیلی باحالیه، مردمش خیلی باحالن، از پیشرفت جاهای مختلفش می گفت، ذوق می کرد، حرف میزد، توضیح میداد و من بین تمام تصویرسازی های مختلف
آذر و دی رفت، بهمن را از دست نمی دهم
-
تاریخ: 1397/1/5 ساعت: 18:30
آخرین باری که اینجا نوشته بودم آبان بود، درگیر حس های ضد و نقیضی بودم که خودم بدتر نمی فهمیدم، با آدم های جدیدی آشنا شده بودم و دایره ی روابطم از محدوده ی خوابگاه و دانشگاه گسترده تر شده بود، جاهای جدیدی را کشف کرده بودم و بیشتر با مفهوم عظمت واقعی تهران و مقایسه اش با شاهرود کوچک خودم رسیده بودم، د...
خودتان را گم و گور کنید!
-
تاریخ: 1397/1/5 ساعت: 18:30
در لحظات اولیه ی بیست ساله شدنم، حرف خاصی ندارممی دانم باید داشته باشم، اما حقیقتا همه ی حرف هایم را قبلا زده ام، دیشب نشستم و یاد حرف های هما افتادم و تمام کارهایی که دو سال یا سه سال پیش گفته بود را انجام دادم، امروز خسته ترم و حتی حال ندارم به همان حرف های قبلی دیشبم برگردم و همان ها را هم کپی و ...
شلوغی عید
-
تاریخ: 1397/1/5 ساعت: 18:30
عیدتان مبارک :)!این روزها سخت درگیرم، چند روز بود درگیر فکر های مزخرفی بودم، صبح پا میشدم و مثل دیووانه ها توی تلگرام و این کانال و آن گروه می چرخیدم و با هیچ کس هم حرف نمی زدم، جواب کسی را نمی دادم و فقط فکر می کردم، حال و حوصله ی هیج کاری را نداشتم و فقط منتظر بودم روز، شب شود یا شب، روز تا برویم ...
به لب رسیده جان؛ کجایی؟
-
تاریخ: 1396/11/15 ساعت: 3:20
سه ماه و یک هفته ی پیش، نوشته بودمتوی آخرین برگه های یک سررسید قدیمیحالا سر چرت ترین سوال ریاضی مهندسی، وسط ضرایب سری فوریه و ایکس و ایگرگ های مزخرفش، باید ببینمشبا تو حرف میزنموقتی هیچ چیز در زندگی ام حل نمی شودوقتی هیچ غلطی در زندگی ام نکرده اموقتی هیچ حسی ندارموقتی هیچ حال خوبی این اطراف نیستوقتی...
منتظرم میمانی ... ؟
-
تاریخ: 1396/11/1 ساعت: 16:09
من بیتابی نمیکنم، فقط ... فقط هر وقت الف پیام میدهد، وقتی اس ام اس هایی که به هم دادیم را میخوانم، عکس هایی که با هم گرفتیم را میبینم، حتی خاطرات مشترکی که با هم داشتیم را مرور میکنم، میدانی؟ خاطراتمان بوی کهنگی میدهند، ما هیچ وقت هیچ خاطره ی مشترک دیگری با هم نساختیم، انگار همه یک تاریخ مصرفی داشته...
من ِ بادبادکی
-
تاریخ: 1396/11/1 ساعت: 16:09
- مثل بادبادک های بچگی... + مثل بادبادک های بچگی؟ - از همون ها که بابا یک بار درست کرده بود و ذوق زده بود که یک بار با هم هوایش کنیم، روبان ها صورتی داشت و یک رشته ی بلند زرد، از همان رنگ هایی که دوست داشتم + از همان ها که بابا درست کرده بود؟ - آره، مثل همان ها، رفتم بالای بالا و مثل همانی که بابا د...
حس خوشبختی یعنی:
-
تاریخ: 1396/5/27 ساعت: 14:28
وقتی از دنگ و فنگ های دنیای پیش رویتان وارد تلگرام میشوید، سری به کانال ها و گروه هایتان میزنید و پیام هایتان را چک میکنید، آدم هایی را داشته باشید که شما را فقط برای خودتان بخواهند! هر لحظه ای که آنلاین میشوید از شما جواب یک سوال گسسته، پنج خط کد برنامه نویسی و سه چهار فرمول فیزیک را نپرسند، به جای...
قهوه ی تلخ خانم نویسنده!
-
تاریخ: 1396/5/27 ساعت: 14:28
فرض کنید جمعه جشن امضای یک کتاب باشد، نه یک کتاب معمولی، کتابی که از دو سال پیش منتظرش بودید، نه یک کتاب در انتظار معمولی، کتابی که با تک و توک متن هایش ارتباط برقرار کردید، کتابی که صفحه ی نوینسده اش را مدام بررسی میکردید کی خبر از مجوز دادنش میشود؟ حالا بعد از دو سال فکر کنید کتاب مورد علاقه تان آ...
این خواب نمیبرد مَرا، مَرا یار
-
تاریخ: 1396/5/27 ساعت: 14:28
یک دوست: من میتونستم یه نقاش بزرگ بشممن در دلم: من هم عکاسی دوست داشتمهمان دوست: کاش هیچوقت کنکور نبود، من هر روز یه بار میرقصیدم، میتونستم خوب باشممن در دلم: یه روزایی دلم میخواد کنده بشم برم یه جای دیگهیک دوست دیگر: چرا باید چهارسال این درسای چرت رو بخونیم؟دوست اول: برای اینکه دهن مردم رو ببندیمدو...