میهمانی کبوتر ها - تاریخ: 1396/5/27 ساعت: 14:28
چشم هایت را ببیند جانم من شاعر نیستم اما خارج از همه ی وزن ها و آهنگ ها با ساده ترین کلمات میتوانم دوست داشتن را برایت معنا کنم تا باور کنی زندگی آنقدر ها که می گویند پیچیده نیست تنها تو چشم هایت را ببیند و کمی به حرف هایم گوش بده روزبه معین / عظر چشمان او + نوشته شده در یکشنبه هفدهم اردیبهشت ۱۳۹۶سا...
آقای الف - تاریخ: 1396/5/27 ساعت: 14:28
اطراف ما صداها جریان دارند، منظره ها غریب و غمگینند میخواهم حرفی بزنم اما خودم را نگه میدارم تو هم میخواهی حرفی بزنی اما خودت را نگه میداری... یادم نیست توی چه کتابی بود، مهنوش داشت، برای گسسته بود، یک کتابی که آخر همه ی فصل هایش یک شعری نوشته بود، شعری که خیلی هم معروف نبود، یکبار با مهنوش نشسته بو...
متنفرم!! - تاریخ: 1396/5/27 ساعت: 14:28
دوست دارم بروم کوه، بروم زوی یکی از آن قله های مرتفعش، داد بزنم: من از اینکه «فقط» برای درس و کوفت و زهرمارش من را بخواهید متنفرم حتی بدم هم نمی آید فریاد بکشم: متنفرم، متنفرم، متنفرم... و هی بشنومم: متنفرم، متنفرم، متنفرم... و آنقدر بلند که هی بشنوند: متنفرم! + نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم خرداد ...
آینده بینی! - تاریخ: 1396/5/27 ساعت: 14:28
امشب برای دومین بار سر به مهر را دیدم، نمیدانم چرا، یک دفعه حس کردم به شخصیت صبای فیلم نیاز دارم، با اینکه سی دی اش را داشتم، دانلود کردم، وسط دو تا امتحان تخصصی سه واحدی، دو تا پروژه برنامه نویسی ، نشسته بودم و به صبا فکر میکردم چرا؟ نمیدانم! فیلم خوبی بود؟ نه! کار کارگردانش را دوست داشتم؟ حتی اسمش...
بالاخره دارد تمام می شود... - تاریخ: 1396/5/27 ساعت: 14:28
نشسته ام توی سایت کامپیوتر و به حرف های مسئول سایت و دوستش گوش میکنم، اینکه چقدر مننتظرن که این چند روز هم تمام شود بروند استراحت، هم دیگر را دعوت کرده اند آخر تیر خانه ی آن یکی همکارشان و منتظرند دانشجو ها تمام شوند و بروند! منتظرم یک نود و سه ای کامپیوتر بیاید پروژه هایم را تخویل بگیرد، سوار اتوبو...
نمی خواهم برگردم! - تاریخ: 1396/5/27 ساعت: 14:28
این بار که برگشتم شهر کوچک شده بود انگار، کوچک تر از همیشه؛ نگاه کردم دیدم همه ی خیابان بیست و دو بهمن را کنده اند؛ سر فلکه را؛ حتی جلوی کوچه مان را؛ رفته بودم کتابفروشی، رفته بودم کتاب های جدیدش را ببینم؛ من که کتاب نمیخوانم؛ چند وقت است کتاب سهیلا را گرفته ام و حتی یه کلمه اش را هم نخواندم؟رفته بو...
تیتر گذشته: از تابستان خود استفاده میکنیم! - تاریخ: 1396/5/27 ساعت: 14:28
امروز اتفاقی افتاد که یادم افتاد اینجا هم خانه ای دارم، داشتم توی فایل ها لب تاب دنبال فیلمی میگشتم که چشمم به نوشته ای خورد که یک ماه پیش نوشته بودم، همان موقع هم که نوشته بودمش نصفه ولش کردم گفتم بعدا مینویسم، ننوشتم، حالا هم، همانقدر نصفه نیمه... از تابستان خود استفاده میکنیم! هر روز صبح، ساعت هف...
تهران بارانی - تاریخ: 1395/9/28 ساعت: 10:14
امروز تهران،باران بارید و میدانید چه اتفاق مهمی برای من افتاد؟بالاخره برای اولین بار در عمرم توانستم حسی به جمله ی گوینده ی رادیو ی تاکسی که بلند میگفت: واااای بارووون،تهران بااراان بارررید! داشته باشم و از همه مهم تر برای اولین بار وقتی بلند فریااااد(!!) میزد که: میتونید بوی خاک بارون خورده رو توی ...
باور کنید...!! - تاریخ: 1395/9/28 ساعت: 10:14
خوردن یک نصفه لبویِ سه هزاری سر پل، آن هم با دست های کثیف و نشسته، وقتی از دانشگاه ساعت ۵ عصر برمگیردی و تمام کتاب، دفتر های دانشگاه روی دوشت سنگینی میکند،درست وقتی که هوای سردِ بارانی تهران توی صورتت میخورد و فقط یک سویئسرت نارک تنت کرده ای، آن هم، گاز زدن به داغی قرمزش وقتی تمام لب و دهن یخ زده ات...
مترو گردی - تاریخ: 1395/9/28 ساعت: 10:14
من میدانم وقتی توی مترو خسته اشد،جایی برای نشستن ندارید و حتی کلافه اید که دیرتان شده یک دفعه تحمل کردن یک بچه ی دست فروش بیاید کنارتان و بگوید میشه یه چیزی از من بخرید، سخت است، میدانم حوصله ندارید، اگر دست های کوچک سیاهش را به لبه ی مانتویان بکیرد و با قد کوتاهش لای دست و پا وول وول میکند، میدانم ...
خود گم پنداری چیست؟ - تاریخ: 1395/8/9 ساعت: 22:22
مرضی است که شخص دچار یک نوع گم کردن خود میشود به این صورت که بعد از دو هفته تنهایی و سر و کله زدن با این و آنی که هیج آشنایی با آن ها ندارد و تنفس کردن هوایی که فقط به سرفه اش می اندازند و خوردن آبی که فقط موهایش را میریزند و بالا و پایین کردن در خیابان هایی که حتی اسمشان را هم نمیداند دارد به شهر خ...
من،یک خوشحال هستم! :) - تاریخ: 1395/8/9 ساعت: 22:22
یک زمانی مدام فکر میکردم باید یک کاری کنم،یک کار بزرگ،یه کاری که بشود بعدها به آن افتخار کنم و بگویم من این کار را کرده ام،فکر میکردم باید یک کار بزرگ کرد که زهرا امامیان،زهرا امامیان شود،یک کار بزرگ که وقتی مُردم و جنازه ام را توی غسالخانه میشستند و توی قبر میگذاشتند بگویند این همان است که آن کار ر...
تهران،تنهای شلوغ - تاریخ: 1395/8/2 ساعت: 14:31
تهران بزرگ است،شلوغ است، هر صبح که از خواب پا میشوم صبحانه میخورم و این راستای خیابان شریعتی را با مریم پایین میروم بیشتر فکر میکنم چقد شلوغ است، هر روز از روی پل سید خندان رد میشوم از دختر بچه هایی که کنار پل دستمال کاغذی سه تا هزار میفروشند، و از صدای بلند تهران پارس تهران پارس های سکوهای آنور پل،...
سلام پاییزی - تاریخ: 1395/7/3 ساعت: 20:28
قرار است تا آخر هفته ی بعد ببینمت... و میدانی؟حتی یکبار هم فکر نکرده ام که قرار است چه بگویم؟تو چه جوابی بدهی؟...من شروع کنم یا تو؟...سلام کنم یا دست تکان بدهم...فقط...خب...فکر میکنم وقتی میبینمت به دیوار تکیه زده باشم؟...با گوشی ام مشغول باشم و وانمود کنم تو را اصلا ندیده ام؟...دست هایم را روی سینه...
در راه مهندسی!! - تاریخ: 1395/6/30 ساعت: 7:27
دیشب نتایج کنکور را دادند، آنقدر میترسیدم و میلرزیدم که حتی درست نمیتوانستم روی دکمه ها را کلیک کنم،شماره ی داوطلبی را بنویسم یا حتی یادم بیاید شماره ی لعنتی شناسنامه ام با چی شروع میشود،آنقدر دست هایم عرق کرده بودند که حتی لمس گوشی خراب شده بود و درجا میزد، مامان کنارم بود،او هم میترسید،دادم به مام...
چِه مان شده؟! - تاریخ: 1395/6/28 ساعت: 7:33
بیشتر از 20 تا وبلاگ را همین الآن باز کردم... از این 20 تا وبلاگ تازه به روز شده" 15 تا در مورد فلانی بود که نییست نیامده و قرار بود بیاید و صاحب وبلگ دلش آنقدر برای آن فلانی! تنگ شده که خوابش نمیبرد گریه اش گرفته و قسم میخورد همین الآن فراموشش کند!! 3 تایش در مورد فلانی! بود که نیست و نیامده و قرار...
خواب!! - تاریخ: 1395/6/28 ساعت: 7:33
+ خواب دیدم... - میدونم... + بد بود،وقتی بیدار شدم نفس نفس میزدم یا شایدم نمیزدم!نمیدونم،میترسیدم... - الآنم میترسی؟ + الآن فقط خدا رو شکر میکنم که تو گذشته نبوده...و نیست...و - و؟ + امیدوارم که تو آینده هم نیاشه... - نیست...حالا خیلی ترسیدی؟ + تا حالا خواب ترسناک دیدی؟ - کم... + تا حالا از «خودت» ت...
دیووانگی یعنی... - تاریخ: 1395/6/28 ساعت: 7:32
من باشم، عکست را بگذارم رو به رویم، همان عکسی که خودت هم حتی نداری دکلمه پشت دکلمه، آهنگ پشت آهنگ، بگذارم بخوانند برسد به یکی از دکلمه های قدیمی! یک نفر اولش بلند، برای خودش داد بزند: «لب وا کن و با واژه بزن جادو کن» من توی چشم های قهوه ایت زل بزنم زمزمه کنم: «بنشین، خاطره ها را رو کن!» پ.ن: علی رضا...
عشق یعنی - تاریخ: 1395/6/28 ساعت: 7:32
سال ها پیش، جمله ای خواندم که نوشته بود عشق یعنی مغز بیست هزار تخمه ی آفتاب گردان را داخل قوطی کبریت ریختن حالا اما، راحت میتوانم بگویم عشق یعنی روزانه بیست هزار بار صفحه ی پروفایل تلگرامش را چک کردن تایپ کردن پاک کردن و حرف نزدن...
دوست دارد اما یاد ندارد - تاریخ: 1395/6/28 ساعت: 7:32
اگر شما هم یک دختر را دیدید که در وسط خیابان یک دفعه جلوی در یک خانه ی قدیمی می ایستد،کمی جلو و عقب میرود،از زاویه های مختلف به در و دیوار های قدیمی و شاخه های تاب خورده ی درخت انار بالای در نگاه میکند و درست وقتی همه تعجب زده نگاهش میکنند،گوشی سفیدش را از جیب راست شلوارش بیرون میکشد و تند تند عکس م...

برچسب‌های مرتبط

تهران بارانی | تهران بارانی می شود | هوای تهران بارانی | باور کنید تا ببینید | باور کنید تا ببینید pdf | باور کنید | مترو گردی | من یک چاق خوشحال هستم | دانلود کتاب من یک چاق خوشحال هستم | سلام پاییزی